تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

میخوام حالمو یه جور بگم ولی نمیدونم چه جوری باید همه چیزو بریزم بیرون زندگی مثل یه خم یازه ی بزرگ میمونه که هیچ جوری نمیشه جولوشو گرفت بالاخره از یه جاخودشو میکشه خم یازه میکشه من میکشم تو میکشی وای وای که همه چیزو دارم با فشار دادن دندونام رو هم حل میکنم مگه میشه؟؟؟ فکم درد گرفت از دست دندونام خسته شدم از زمونه ی بی وفا ادماش پس کجا رفتن تا کی باید بگردم دنبال وفا خسته شدم از ریا ....................سرم درد میکنه از بس فکر کردم ............بازم این فکم خسته نشده انگار از رو نمیره رنگ کیبوردم داره رنگش میره بزار این یه رنگ بشه لااقل دنیاش که................... دستمو میکشم هی تو صورتم .....همیشه از رسم بی وفاییه این دنیا له میشم ... میمیرمو زنده میشم نفسم سخت میاد بالا ... مردم کور مردم بیمعرفت بامزه.................
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط صدای باران |

وای وای وای
 
وای بر من .........
 
مردم کور.......مردم کور..........
 
میبرندو .........میبرندو ...........میبرند...........
 
و تو همچنان خوابی ..........
 
خواب.... خوابی..............
 
از کجای این شب تیره باید بگم نه از کجای این تیره ی شب..............
 
خنده.خنده........خنده...............
 
نه.....پوس خند .........به تمامی پوس خند .........
کدامین واژه را میبایست من عبور کنم
 
از کدامیین هوا میبایست من جاری شوم
 
از کدامین نگاه میبایست صدا شوم
 
صدا شوم ....صدا شوم... صدا شوم.....
 
وای بر من در این شب ، شب زده ای هم نمیابم....
 
باز هم پوس خند...........
 
به تمامی بر این دنیا..........
 
ادمهای خیالی ...........
میبرندو .....میبرندو.........میبرند.
 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط صدای باران |

 
امشب میخواهم پرواز کنم به سوی ابدیتی بی پایان
 
نمیخواهم در زمین و زمانت باشم ، خدایا
 
باید بروم
 
هوای رفتن در مشامم پیچیده گویا او را میشناسم
 
آری رفتن خود یک آمدن است...
 
گاهی وقتها در حرکت زندگی باید در ایستگاهی
توقف کرد و به مسیری که طی شده نگاه کرد و این
توقف خود یک حرکت است ...
 
من دگر گونه به آن گونه که خدا میخواهد خواهم رفت.
 
 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط صدای باران

 
خداوندا من در این بند اسیرم
 
من نمیخواهم مصرع یک شعر باشم
 
من نمیخواهم بارها مرا بخوانند...
 
من از این شعر خسته ام، من قافیه نمیخواهم
 
من شعر نو هم نمیخواهم
 
من صدایی ، آهنگی ، هوایی ،...
 
 که در هر لحظه تو را بخواند میخواهم
 
 
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط صدای باران

 
امشب از ابدیتی بی پایان از سکوتی بی انتها
 
می آیم  . . .  
 
تا دگر بار و دگر بار خود را دریابم...
 
من فریاد خویش را به جرم تنهایی حبس کردم
 
شاید خدا صدایم را بشنود...
 
خداوندا مرا با خود ببر ...
 
مرا به گونه ای که میخواهی ببر
 
از زمین و زمانت خسته شدم.
 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط صدای باران

هر پایان را آغازیست...
 
تا رسیدن به تو همجنان هزاران دفتر میبایست به پایان رسد
 
خود را از میان بردار ...
 
خود را ببین تا همه چیز محو شود
 
و او در عین خود هر لحظه ببین...
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

 

به پایان آمد این دفتر

 

حکایت همچنان باقیست...

التماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

می گن آخر خنده گریه است . . .

چرا؟...

حتمن ، ما به گریمون می خندیم!!!!!!!!!!

آخر دنیا کجاست؟

می خواهم از این قفس آزاد  شوم

اما تلاش بیهوده است.

به اجبار  به این قفس کوچک، " دنیا "

به جرم تولد ،محکوم به زندگی پا نهاده ایم...

به امید رهایی، در این بندیم

فریاد کنان آزادی قلب خویش را از حصار تن میخواهم

افسوس...

که هنوز قافیه هم برای جملات، ندارم

در این چند کلام سرگردان ،نیز غریبم.

وباز هم افسوس که غزلی با معنا

پر از حادثه تکرار وصال، نیز ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

در خود ، در ماورای خود فرو رفته ام

کسی را نمی بینم...

حضور، سرگردان است

تا صداقت در خود نباشد ، حقیقت بی معنا میشود

با خود یکی شو ...

تا بندگی را بجای نیاوریم ، حضور بی معناست.

پروردگارا:

من این بار سکوتی را میخواهم ...

که در عمق فریادش حضور خویش را

به ریاضت بنشینم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

خدایا تو را می خواهم وبس

زمین و زمانت بی رحمانه از من عبور کردند

از عظمت خلقت عبور کردند...

غفلتانه تماشاگر این راز نشسته ایم

سخن با ما حجت شده

تلاش را برای دنیا خسته مکن

خویش را آواره زمین سرد مکن

بی وفایی ، رسم وفای این زمین است

زمین را آسمان هم نتوانست با بارشش ،

محبت بیاموزد.

زمین این دنیا باران را هم بخار میکند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

به انتظار چه نشسته ای خموش؟!

فریاد کن دل خویش را ...

آسمان را برهم ریز

ابرها را در هم کوب

شب را از عظمت سپیدی

رعد نا به هنگام بشارت ده.

این گونه منشین...

صدارا فریاد کن

شکاف زمان را دریاب

غرشی در میان آن جاری ساز

تا دگر بار شکافی نباشد.

جدایی را سرکوب کن

از آستان وصال شاخه گلی بیاور.

مگذار زمین و زمان شکاف را ببینند.

بذر محبت را به یک باره بپاش...

 

زمین نیازمند محبت است ،نه خشونت...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

من در اندوه چشمان خویش نشسته ام

فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم

چقدر است؟

من هوایی راگم کرده ام

که بویش مشامم را پر کرده...

من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.

قلب من به انتظار نشسته.

افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!

می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،

و او را خواهم برد،!...

به ماهیت وجودی ضربان هستی

که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،

خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد

تا نایستد...

تا بماند...

تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

زمان را به انتظار نشسته ایم ،

به پا خیز

مایوس مشو

لحظه ها می گذرد ،

 و خاطرات را بر جا می گذارد

و تکرار این لحظات است که مارا ،

به انتظاری دوباره دعوت می کند .

یک لحظه را هم نمی توان نگاه داشت ،...

پس قدر ثانیه ها را بدانیم ،

که همین لحظه دیر است ،

شبانه در بن بست انتظار به راه می افتم،

 شاید در سکوت خویش ،

زمان گم شده خود را در یابم ،

تا بتوانم قفل زمان را بشکنم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

عمق حرکت ، سکون است

عمق فریاد ، سکوت است

عمق صدا ، صامت است

و عمق زندگی ، مرگ است

مرگ را زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم

و مرگ را می میریم .

زندگی را به پایان می بریم،

احساس می کنیم مرده ایم ...

کدامین سرانجام است و کدامین آغاز ؟!...

کی به پایان می رسد؟

آنچه را که آغازش را همچنان نمی دانیم .

تامل ، در این است :

در میان دروازه های

سکون و سکوت ، صامت ،

مرگ را زندگی می کنیم

به خیال آنکه آغازش تولدیست ؟!...

 

آری ، زندگی واقعی ،پس از این مرگ است .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم

که تمامی دربهای باز،

 

 بر روی پاشنه انتظار پوسیدند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

می گویند چرا غمگین می نویسی ؟!.

چرا گفته هایت اندوهبار است !

صحبت از پژمردن یک گل نیست ،

صحبت از مرگ قناریست ،

صحبت از مرگ انسانیت است ،...   فریدون مشیری

که چه آسان، از آن می گذریم...

بار خدایا من در راه رسیدن به تو

بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم

من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،

تو چه آسان مرا می خوانی

وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی

و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد

خداوندا از نفس خویش خسته ام ،

مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند

یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،

نمی دانستم به کدامین راه بروم !

لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،

و من خجل از کرده خویشم ...

لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،

 سر از سجده گاهت بر ندارم .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

حرفهای زیادی بر دل مانده ،

که می خواهم بگویم .

ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،

که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...

چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،

غوغایی را بر پا کرده است .

تشویش دل خویش را حس می کنم .

خداوندا ، نکند غوغای دل ،

از دوری من به توست.

خداوندا ،درد و دل خود را ،

به هیچ کس و هیچ جا نگویم .

خداوندا ، چه کسی تا به حال ،

غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...

حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .

تو طبیب دل دیوانه من هستی .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

نوبهار است ،

 

بر آن کوش که خوش دل باشی...

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

من امروز در پهناوری ،

بس غم آلود ،جاری شدم.

گسترده زلال چشمانش را دیدم،

و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،

 مرا روانه مسیری کرد،.

اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،

دوردست ، را نمی توان دید ،

از خود غافلیم ....

از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،

که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،

بغض شکسته بزرگی را دیدم ،

که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،

من بغض خود را ، اندوه خود را ،

به آستانه چشمان زیبایش ،

فدایی خواهم کرد ،

و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...

 

زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .

                                 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

دستم ناتوان از نوشتن ،

لرزش عظیمی درانگشتان خویش حس می کنم.

گویی دگر نمی توان نوشت ،

اما حرفای بسیار مانده ،

چه باید کرد ؟

آری من اگر دستی برای نوشتن هم ،

نداشته باشم حرفهایم را می گویم ،

هوای انتظار ،

بس عاشقانه تر از وصال است ...

افسوس که هنگام وصال ،

غافل از گذشته خویشتنیم ،...

و در هنگام فراغ،

ملتمسانه به انتظار وصالیم .

آری تا بوده چنین بوده ،

آنچه را که داریم ،

بهایش را نمی دانیم ...

خداوندا ...

من می گویم ، اگر رسم بر این است ،

همان بهتر که تا جان در بدن دارم ،

به انتظار وصالت عاشقانه جان دهم .

می خواهمت ،

 تا زمانی که جسم را ،رها سازم ،

تا اسیر غفلت نفسانی جسم خویش نشوم ،

پروردگارا ،

وصالت را :

 

شکرانه وار ، دیوانه وار ، عاشقانه ،

چشم، به انتظار،  نشسته ام .

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط صدای باران

">">

< < آموزش قالب كدجاوا>
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












http://elga2r.blogfa.com