






به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...
التماس دعا
می گن آخر خنده گریه است . . .
چرا؟...
حتمن ، ما به گریمون می خندیم!!!!!!!!!!
آخر دنیا کجاست؟
می خواهم از این قفس آزاد شوم
اما تلاش بیهوده است.
به اجبار به این قفس کوچک، " دنیا "
به جرم تولد ،محکوم به زندگی پا نهاده ایم...
به امید رهایی، در این بندیم
فریاد کنان آزادی قلب خویش را از حصار تن میخواهم
افسوس...
که هنوز قافیه هم برای جملات، ندارم
در این چند کلام سرگردان ،نیز غریبم.
وباز هم افسوس که غزلی با معنا
پر از حادثه تکرار وصال، نیز ندارم.

در خود ، در ماورای خود فرو رفته ام
کسی را نمی بینم...
حضور، سرگردان است
تا صداقت در خود نباشد ، حقیقت بی معنا میشود
با خود یکی شو ...
تا بندگی را بجای نیاوریم ، حضور بی معناست.
پروردگارا:
من این بار سکوتی را میخواهم ...
که در عمق فریادش حضور خویش را
به ریاضت بنشینم...

خدایا تو را می خواهم وبس
زمین و زمانت بی رحمانه از من عبور کردند
از عظمت خلقت عبور کردند...
غفلتانه تماشاگر این راز نشسته ایم
سخن با ما حجت شده
تلاش را برای دنیا خسته مکن
خویش را آواره زمین سرد مکن
بی وفایی ، رسم وفای این زمین است
زمین را آسمان هم نتوانست با بارشش ،
محبت بیاموزد.
زمین این دنیا باران را هم بخار میکند.

به انتظار چه نشسته ای خموش؟!
فریاد کن دل خویش را ...
آسمان را برهم ریز
ابرها را در هم کوب
شب را از عظمت سپیدی
رعد نا به هنگام بشارت ده.
این گونه منشین...
صدارا فریاد کن
شکاف زمان را دریاب
غرشی در میان آن جاری ساز
تا دگر بار شکافی نباشد.
جدایی را سرکوب کن
از آستان وصال شاخه گلی بیاور.
مگذار زمین و زمان شکاف را ببینند.
بذر محبت را به یک باره بپاش...
زمین نیازمند محبت است ،نه خشونت...

من در اندوه چشمان خویش نشسته ام
فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم
چقدر است؟
من هوایی راگم کرده ام
که بویش مشامم را پر کرده...
من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.
قلب من به انتظار نشسته.
افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!
می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،
و او را خواهم برد،!...
به ماهیت وجودی ضربان هستی
که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،
خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد
تا نایستد...
تا بماند...
تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.

زمان را به انتظار نشسته ایم ،
به پا خیز
مایوس مشو
لحظه ها می گذرد ،
و خاطرات را بر جا می گذارد
و تکرار این لحظات است که مارا ،
به انتظاری دوباره دعوت می کند .
یک لحظه را هم نمی توان نگاه داشت ،...
پس قدر ثانیه ها را بدانیم ،
که همین لحظه دیر است ،
شبانه در بن بست انتظار به راه می افتم،
شاید در سکوت خویش ،
زمان گم شده خود را در یابم ،
تا بتوانم قفل زمان را بشکنم .

عمق حرکت ، سکون است
عمق فریاد ، سکوت است
عمق صدا ، صامت است
و عمق زندگی ، مرگ است
مرگ را زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم
و مرگ را می میریم .
زندگی را به پایان می بریم،
احساس می کنیم مرده ایم ...
کدامین سرانجام است و کدامین آغاز ؟!...
کی به پایان می رسد؟
آنچه را که آغازش را همچنان نمی دانیم .
تامل ، در این است :
در میان دروازه های
سکون و سکوت ، صامت ،
مرگ را زندگی می کنیم
به خیال آنکه آغازش تولدیست ؟!...
آری ، زندگی واقعی ،پس از این مرگ است
.

آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم
که تمامی دربهای باز،
بر روی پاشنه انتظار پوسیدند.

می گویند چرا غمگین می نویسی ؟!.
چرا گفته هایت اندوهبار است !
صحبت از پژمردن یک گل نیست ،
صحبت از مرگ قناریست ،
صحبت از مرگ انسانیت است ،... فریدون مشیری
که چه آسان، از آن می گذریم...
بار خدایا من در راه رسیدن به تو
بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم
من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،
تو چه آسان مرا می خوانی
وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی
و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد
خداوندا از نفس خویش خسته ام ،
مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند
یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،
نمی دانستم به کدامین راه بروم !
لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،
و من خجل از کرده خویشم ...
لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،
سر از سجده گاهت بر ندارم .

حرفهای زیادی بر دل مانده ،
که می خواهم بگویم .
ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،
که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...
چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،
غوغایی را بر پا کرده است .
تشویش دل خویش را حس می کنم .
خداوندا ، نکند غوغای دل ،
از دوری من به توست.
خداوندا ،درد و دل خود را ،
به هیچ کس و هیچ جا نگویم .
خداوندا ، چه کسی تا به حال ،
غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...
حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .
تو طبیب دل دیوانه من هستی .
نوبهار است ،
بر آن کوش که خوش دل باشی...

من امروز در پهناوری ،
بس غم آلود ،جاری شدم.
گسترده زلال چشمانش را دیدم،
و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،
مرا روانه مسیری کرد،.
اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،
دوردست ، را نمی توان دید ،
از خود غافلیم ....
از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،
که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،
بغض شکسته بزرگی را دیدم ،
که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،
من بغض خود را ، اندوه خود را ،
به آستانه چشمان زیبایش ،
فدایی خواهم کرد ،
و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...
زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .
