تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

باز کن پنجره را ،

تو مرا می بینی ،

چه سان، غمگین نشسته ای ؟...

زندگی به شرط کدامین واژه است !...

اندوه ات را سپاس می گویم ،

رنگین کمون نگاهت ،

آفتابی را پس از باران التماس می کند ،...

باز کن پنجره را ،

تو چه زیبا آمده ای ،

نور نگاهت را می بینم .

روشنایی دستانت ،

طلوع را به عظمتی دوباره فرا میخواند ،

منشین به این گونه !.

چرا سرد و  خاموشی ؟...

امیدی بیکران در نگاهت جاریست ،

ابری آسمانت را به یکباره مبار، بگذار ،

صدای بارش دیگر راهم بشنوی ،

باز کن پنجره را ،

 

تو از دور دست خویش مرا خواهی دید ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط صدای باران |

 

من اگر برگردم ،

به خانه بر می گردم .

من این بار از دورترین ،

رفتن های خود بر می گردم .

بی صدا بر می گردم ،

من این بار ،

از عمق فریادهای بی صدابر میگردم،...

کوله بارم رادرحیات خانه بازخواهم کرد،

به زیر نور ماه میروم ،

سر تا سر آسمان مرا ،

امشب سایه افکنده اند ٬

من اما بر هیچ جا نمی خواهم،

 سایه بیافکنم.

من از جایی برگشته ام ،

که در آن دره خوشبختی ،

آفتابش از جنس بلور نبود ،.

دیوارهایش، تکیه گاهی نداشت  ،.

من نمی خواهم ،...

سقوطی درآن دره

خوشبـختی داشته باشم،

من خانه خود را می خواهم ،

با همان باغچه کوچک خود .

می خواهم گلی بکارم ،

به اندازه تمام دنیا  ،

و باریشه هایش درزیر خاک سفر کنم،

من آنگونه میخواهم باشم که زمانی ،

آفتاب بر من دمید ،

از من عبور کند .

 

من نمی خواهم سایه باشم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

کاش پرنده بودم ،

حتی در قفس ،

حسن زیبای انتظار را به شوق رهایی ،

 فقط میله های عمودی رقم میزند

رهایی را دوست دارم .

عمریست ،که در زندان جسم خویشم ،

وصال را دوست دارم .

پرنده به هر جا که می خواهد پرواز می کند،

 پرواز را دوست دارم.

می خواهم آن پرنده دریایی باشم،

 که نامش ،مرغ بوتیمار است ،

از نامش، رخش پیداست ،

می خواهم در دریا جاری شوم .

می خواهم سکوت را بشکنم .

مرا این باره،

 سقوطی بس بی انتها در انتظار است ،

قدم هایم نگران است چشمهایم مظطرب ،

ولی باید دل به دریا داد .

اشک و به آسمان داد ،

اما صدا رو باید تو سینه حبس کرد ،

چه فرقی داره سکوت باشی یا پر از حرف ...

بگذریم .

مرغ بوتیمار میدونی چه پرند ه ای؟

غمگین ترین پرنده دریاست ،

که به دریا نگاه می کنه و اشک می ریزه ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

در لحظه ای از لحظات ،در اندیشه ی خویش ،

به سفری درامتدادمسیری که برایم رقم خورده بود،

حرکت کردم .

بارها از خودسوال کردم،

من که هیچ به همراه نیاورده ام!

توشه ای در سفر ندارم ،...

ولی جاذبه ای مرا به سمت !...

نقطه ای مشخص هدایت می کرد ،

تنهایی را در سفر حس نمی کردم ،

قدمهایم همچنان نیازمند رفتن بود ،پاهایم ...

پیکر مرا بارها و بارها در این سفر،...

به دعوتی دوباره شوق میداد.

مقصد کجاست ؟ خواب نبودم !رویا هم نبود !!!

هر چه از دشواری و سنگینی راه می گذشت ،

به دعوت می رفتم .رمضان نبود ،!

ولی روزه بر لب داشتم ،

ناتوان بودم ،ولی توانمندی ، ناپیدا ،

 مراحتی به شوق پرواز هم ،هدایت میکرد.

چشمان را خیره کردم !...

هر چه از تب و تاب مسیر می گذشت ،

هیجان رسیدنش ، مرا همچنان ،

رکوعی در مسیر ، به سجده ای ، مبدل می ساخت .

حال دیگری داشتم ، احساسی بس بزرگ را ،

که درذهن واندیشه خویش هم نمی توانستم تصورکنم،

مرا به لحظاتی نورانی نزدیک می کرد .

پروردگارا  ،!

حکمت چیست ؟...

اندیشه کنان ، غرق این پندار گشتم !...

که جسم ، در سکون است و روح ،در حرکت ،...

چه حالی بود ، آن روز !!!

زمانی که دریافتم جسم درحرکت نیست،مسرورگشتم،

بلا شک سفر از ، نفس نبوده .

نگاه را ، که دقیق تر کردم ،

سوسوی مغرب زیبای خدای را ، دیدم ،.

 

یـاالله ...

 

صدایی دل نشین ! ، عاشقانه ،

پر از احساس را شنیدم .ندای اذان مغرب بود !

 

الله اکبر ...

اشهد ان لا اله الا الله

 ...

من آنروز میهمان خالقم بودم سبک بال .

به هیچ وقت ، نمی خواستم ،

از این سفر ، از این میهمانی زیبا برگردم ،.

ولی تجربه را با خود سالهاست به همراه دارم ...

بار خدایا تو در طول شبانه روزت ،

با نجوایی زیبا مرا از خود بی خود می کنی ،.

من به تمامی ،...

 

مستانه وار ، می خواهم به سویت بیایم .

 

    

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

بی مقدمه از تو خواهم گفت :

چون مقدمه ای در وصف تو نیاز نیست ،...

مقدمه تو ، وجود ماست.

پس زمانی که خود را ببینیم مقدمه ای بس،

 وصف ناپذیر که در حد نوشتار نیست ،

در ذهن خود ایجاد ، خواهیم کرد.

به اندیشه ای بس عظیم فرو رفتم .

بار پروردگارا در عجبم که بندگی را هم لایق نیستم ،!

ولی تشنه عرفان تو هستم .

نقل قول از سخن دوستی می خواهم باز گو کنم .

صحت آنرا منطق خویش می پذیرد،...

جا دارد تا برای شما خوانندگان عزیز هم بنویسم ،

ماجرا از این قرار بود .

روزی یکی از عرفای خدا به بیماری سخت مبتلا می شود ،

از در گاه خداوند

تبارک و تعالی طلب بهبودی می کند ،

در جواب ، بی نیاز ما به او می گوید این بیماری ،

از آن بخشیدن گناهی است ،

که روزی تو مرتکب شده ای .

ولی تورا بهبود خواهم بخشید ،

مدتی میگذرد ...

دست بر قضا ،...

دوباره بیماری سختی به سراغ وی می آید ،

عارف که از باب بیماری ، به تنگ آمده بود،

از خدا پرسید ؟

پروردگارا !...

به این بار، گناه من چیست ،

بی نیاز ما، در جواب به او گفت:

میبایست تو کاملا پاک،از هر گونه آلودگی شوی .

عارف ، که فلسفه عشق بازی خدارا ،

حتی در بیماری خویش هم دیده بود ،

طاقتش لبریز شد ،

به درگاه پرور دگار رفت و در این بیان ،

خدای را چنین گفت :

که اگر مرا سلامت ، حاصل نکنی ،

زین پس ، به تمام بندگانت خواهم گفت :

که تو به چه اندازه ، بخشاینده ای ،...

و آن وقت ، هرج و مرجی ،

در میان بندگان نفسانی پیش ، خواهد آمد .

خداوند ، به وی سلامتی مجدد را برگرداند ،!!!

من در عجبم ، که این زیبا ،

حتی طاقت گریه نوزادی را هم ندارد ،

پس جهنم را ، آفریده باشد!!!

جهنم آفریده ی خدا نیست ،...

این نظر، از آن من است ،

هر کسی بندگی را بجای آورد ،

به تمامی،از هردری که خداوندبرای او گشاده است،

به ستایشش می رود ،

وای ، که سنگینی ادراک رحمتش ،

 بس غیر قابل بیان است ،

من نیز ، این چند نکته را ،

نمی دانم چگونه برگفتار خویش،جاری ساختم ،...

بار خدایا بگذار ، به اندازه ی کوچکترین لحظات ،

فقط یک بار ، معصیت خویش را نادیده گرفته ،

از باب رضایت دل خویش ،

 

آن وقت تمامی ، اشک شوم ،

 

و همچون بوسه ای بر زیر پایت جاری شوم. 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

نمی دانم امشب از کجا شروع کنم!...

می ترسم ، به خاطر احساسی که دارم .

نکند کلمات من صفحاتی سیاه بسازد .

گاه درد های خویش را در دل نگاه میداریم،

گاه با آنها سفر می کنیم، ودر آخر با آنها زندگی می کنیم.

میبایست فریاد زد،ترس من ،این است!...

نکند دیواری در آسمان بزرگ ،که در حس خود آن را می بینم ،

فرو ریخته باشد، و انعکاس صدای خود را هیچ کس ، حتی خود نشنوم .

زندگی چیست؟

جستجوی لحظه به لحظه برای رسیدن به کمال...

اگر دیواری هم در هیچ کجا نباشد من باز فریاد خواهم زد،

درد خود را به تمامی ، به او خواهم گفت و بس.

زندگی ، رو به رو شدن با درد نو ،

 اندیشه نو ، پندار نو ،احساس نو ،و....

این تکرار ها، زیباست ، تا مارا،...

اگر به کمال ،هم نرساند ، در ، بند ، بند خود جاری خواهد ساخت .

راستی ، بلند ترین شب دنیا چه شبی است؟

من آن را در گذشته یافتم،

و آن شب ، شب معراج است.

ای کاش میتوانستیم، لااقل ،...

آنچه آفریده شده ایم، باشیم،...

افسوس، که در برخورد، با دردهای نو و....

مسیر را ،به اشتباه میرویم،.

فلسفه چیست ؟

در تمامی مسیر ها، حتی در معصیت ،

هم، دستی نوازش گونه بر وجود ماست .

بغضی بس عظیم، گلویم را می فشارد،

بغض من، از این است ...

که چه عظمتی ، حتی اگر نام او را هم ،

فراموش کرده باشیم ،

پدر گونه ،مارا نوازش می کند.

من نمی خواهم امشب اشک شوم ،

من نمی خواهم امشب گریه باشم ،

من می خواهم ، به پاس جبران نوازشش،...

بغض خود را ، تا رسیدن بلند ترین شب ، نگاه دارم ...

دست از تلاش برای پیمودن، در هر مسیری که باشد ،

بر نخواهم داشت ،

می خواهم بروم ،...

آری ، ما اشرف مخلوقات زاده شده اییم ،

هزاران افسوس ،که غافل از آنیم ، .

زندگی، رازیست ، بس عظیم،...

من به دنبال جواب ان نیستم ، پیمودن، شایسته است،.

روح را در جسم، پنهان نباید کرد.

لازمه اش، پرواز است ، ان هم به دست خویش، میسر نیست،

زمانی به ناگاه ، با آن روبه رو خواهیم شد .

من در تلاشم، که بالهایی برای روح خود بسازم ،

که در هنگام پرواز فقط به سمت او برود .

نکند درد خود را، در دل نگاه داریم .

فریاد را ، فراموش مکن ،

حتی، در عمق سکوت خویش .

فریاد کن ، او من را،تو را، و همه ی آفریده هایش را ،

به زیبایی لمس میکند،...

ای کاش می شد ، لمس او را حس کنیم ،

یا محمد ( ص ) ،

تو به معراج ،رفتی و من ،

بندگی ،را هم  به جای ،نمی آورم ،

قیاس، از باب شرم من، است .

پس باز هم می گویم ،...

بغض خود را در گلو می فشارم ،

تا آن زمان که ، او بخواهد.

به اندازه ی ، وجودیت خویش ،

می خواهم آن لحظه ، سراسر ، اشک شوم .

تو را دوست دارم ،

تو مهربان منی ،

تو خالق منی ،

فقط با یاد توست ، که آرام می گیرم ،پس می گویم ...

من گدا ترین ، گدای نوازشت هستم .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 5:21 قبل از ظهر توسط صدای باران |

من در عجبم که بی همتای من،

که خالق کل هستی می باشی،...

چرا خانه ات را در کره خاکی ما بنا نهادی.

سرتاسر اشک من امشب ،

بر گونه ها جاریست.

من به تمامی ،

ازدوردست زمین ولی به اندازه ی

یک پلک درهم گذاشتن،

تو را احرام خواهم کرد.

با تو نجوا خواهم کرد.

آیا تورا نیز اشکی هست؟...

و اگرهم باشد به کدامین جا سر خواهی زد.

وای من امشب ؛...

سرتاسر آسمان را بارشی بس عظیم میخواهم.

شاید این اشک ازآن توست.

بندگی را بجای آر؛...

که همچنان در تب و تاب حقیقتی

ای اشرف مخلوقات.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط صدای باران |

 

شب سیاهی نیست،

شب روشنایست،

شب پر از سکوت فریاد است.

عاجزانه منتظر دیدار بزرگی می باشم،

وای بر من که لایق نیستم،

در این احساس شب را انتخاب کردم،...

به خاطر ستایش شب ،

که پدیدار میشود .

کهکشان ها چگونه او را دوست دارند،

من غبطه می خورم،

در این روشنایی شب ،

فقط چشمانی قادر به دیدن آن هستند .

هر موجود زنده ای به طوری خاص ،

عظمتش را سپاس می گوید .

گل آفتاب گردان را دیدم ،...

روزها خورشید خدا نوازشش می کند ،

رحمتی بزرگ در آن جاریست.

من اندیشه ی ،

گل آفتاب گردان را در شب،...

که رخش رو به زمین است دریافتم!...

گل زیبای حقیقت،

گل زرد محبت،

چه زیبا شکر خدا را می گویی.!...

سجده از ابتدای شب تا طلوعی دیگر ،

بر عظمت سجده ات غوغایی در این دل جاریست.

فلسفه عرفان شب را،

نماز باید بگذارم.

من اما اگر به اندازه ی،

 تمام کائنات هم سجده ات کنم،

باز هم کم است.

به روشنایی شب ،...

تا نفس در این جسم معصیت جاریست،

پای کوبان به سویت می دوم.

تا شاید در این راه ،

بخششت مرا هر لحظه تولدی سازد.

می خواهمت،

می خوانمت،

ولی دیگر که چرا ،

مجازات معصیت مرا محبت کرده ای.

من در تمامی صفات جستجو کردم.،

وآن ها را نیاز اشرف مخلوقات نامیدم.

به رحمانت قسم،

بزرگواری تو،

ابهتی بس بیکران تا نهایت غایت،

بس سرشار از رازهای بندگانت و توست.

 

یا حـــق .

 

تو کعبـــه ی عشـــق منی.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

شوق پرواز را دارم ،

نمی دانم بالهایم را چه کسی،

 هدیه خواهد داد.

دست از نیایشت بر نخواهم داشت،

نگاهم بس نگران است.

پنجره ای را نیم گشوده می بینم ،

تو به من گفتی باز کن پنجره را،

پنجره را باز کردم .

و من اکنو ن مشتاق فقط یک لحظه،

لمس تو می باشم.

محبت را فقط از تو گدایی خواهم کرد،

من گدای محبت توام ،

تو والاترین دوست منی،

تو ارشد تمام دوستان منی ،

تو حضرت دوست منی.

من ، بس کمترینم برای تو،

بال هایم را

در دور دست ترین ،مکان دنیا هم باشد ،

برای پرواز ،بسوی تو به دنبالش خواهم رفت.

من تو را شهادت گونه میخواهم،...

این آرزو را در سینه خویش ،

بی پروا فریاد خواهم کرد.

من چنان خجل از معصیت خویشتنم،

که می دانم لیاقت برآورده شدن آرزوی

خویش را ،ندارم.

نا امید نخواهم شد ،

و می خواهم پروازی به اوج بی نهایت داشته باشم ،

تا بگیری دست مرا ،

 

حضرت دوست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

من امشب سراسر یک قطره اشکم.

نمی دانم بر کدامین گونه باید جاری شوم !...

 این قطره اشک ، از آن کیست ؟...

حس خودراغریبانه در آشنایانی یافت می کنم.

کدامین خواننده،کدامین نوازنده ی نجوای الهی .

من انتظاری سبز را،

در رسیدن به مقام ام ابیها می بینم.

من امشب سراسر یک قطره اشکم.

من امشب خود نیستم.

سرخ گونگی کدامین طپیدن های منتظر،

مراچنان شتابان بسوی یاس کبودهدایت میکند.

من امشب سراسر آه می باشم.

آه من ، از درد من نیست،

سخن از تولدی دوباره است!...

کدامین حرکت ، کدامین جریان ،

کدامین گذر ، کدامین عبور ، کدامین توقف را

می بایست به پاس قدر دانی انجام داد.

تمامی عمر نوح را هم نیز سپاس بگویم ،

ستایشش کنم ،

نمی توانم جبران فلسفه اشرف مخلوقی را،

به نام مادر بجا آورم.

وای من امشب سرتا سر آسمان را ،

بارشی بس عظیم میخواهم.

شاید این اشک ، از آن توست.

بندگی را بجای آر ،

که همچنان در تب و تاب حقیقتی،

ای اشرف مخلوقات،

تو ملکی را آباد گردان ،

به پاس عظمت او ،به پاس تعظیم ،

بر سراسروجودمقامی که در نزدیکی توست.

در نزدیکی ماست ، واز آن غافلیم.

من امشب سراسربارشی را میخواهم ،

به پاس حرکتی، انتظار گونه ،

به نام  مادر .

ای آسمان هر زمان که باریدی ،

بر تمامی گونه ها جاری شو ،

ببار باران ،

به ستایش تمامی گونه های خیس.

ببار بـــــــاران.

 

               

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

 

ازکدامین خط شروع به نوشتن های موازی خویش کنم.

ما عمود ایستاده ایم ،

ودرافقی دور دست، خورشید را می بینیم.

میان دو نقطه ـ میان دو مرزـ میان دوحرف ـ

سر تا سر این حرف ،یک خط ،است ،

وآن خط یک انتها دارد.

سرانجام او را آغاز خواهیم کرد.

امید را، مایوس نخواهیم کرد ،

درد را ،خسته نخواهیم کرد ،

صدا را، سکوت نخواهیم کرد ،

نفس را ،قطع نخواهیم کرد ،

و سرتا سر، به اندازه ی خلق تمام هستی ،

امشب در این خط موازی به دور، دستی می اندیشم،

و تمام گونه ،

صدا را، درد را ،نفس را ،خستگی را ،سکوت را،

درفریادی بی انتها ،در امتداد خطی به یک سرانجام،

سر خواهم داد ،...

رازیست ، در میان !!!...

همانند صندوقچه قدیمی که می بایست ،

قفل آن را شکست .

همانند نقشه گنجی که باید زمینی را ،برایش کند.

و همانند ...

آسان ترین سختی ها را من در این خط موازی ،

افق و عمود یافتم .

راز این است :

جهان را سرتاسر دو سوره است :

بسم الله .

الحمد لله...

قل هو الله احد...

به اندازه هفت آسمان به دورش طواف خواهیم کرد.

راز را خواهم گفت ،...

در میان خود ماست ،

در دور دست، همچنان 

 گنج و صندوقچه قدیمی نیست.

همان ادغام جهت هاست،

 مرز : من و تو، افق و عمود ، در یک خط ، به یک جهت،

به سویی بی انتها ، سر خواهیم داد ،

با نمادی آسمانی 

ادغام این جهت ها را ،

در جهت یک ستون است ،...

 

نمــــــــــــاز ...

 

جهت را یافتم.

 

 قـبـــــــلـــه ...

 

من تو را فریاد گونه ، نمـــــــــاز خواهم خواند .

                         

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

الهی ، با وفا ترین تو یی .

 

من در رفتن های خود مردد و پریشانم .

آیا این مسیر به واقع حقیقت است ؟!...

روزی کسی به من گفت : حقیقت دروغی بیش نیست،

من از کنار او بی اعتنا گذشتم .

برای رسیدن به مقصود باید ثابت قدم بود !

در تمامی رفتن ها، هیچ گاه ایستگاه توقفی را ،احساس نکردم ،...

چون این قدم های من نبود که می رفتن ، ...

ذهنم ، احساسم، اندیشه ام، تمام رویایم بود.

پس نمی توانستم در هیچ ایستگاهی به خواست قدم های خود بایستم.

 

جسم خسته شده ،

بار گناه سنگین ،

خجل از خدای خویشم.

ای خدا ،

رحمن ، و رحیم تو،...

مرا به سمت اشکهای بی پایان هدایت می کند .

بارش من ،  از ریزش من است.

سقوط من ،  از سکون من است.

 می بایست چاره ای باندیشم ،...

ذهن خود را ، به تمامی ، باید به او بسپارم .

دیگر جسم را به من اعتمادی نیست .

من از این پس ، سکوت خواهم کرد،

و اگر احساس کنم ،

سکوت خود را شاید بشکنم ،

زبان خود را خواهم برید.

 

هر کسی ، هر پدیده ای ، هر موجود زنده ای ،

هر واقعه ای ،

یک شروع ویک اتمام دارد،...

ولی تو مکرر جاویدانی.

من به پاس جبران ذره ای از نگاه کرمت ،

ذکری را آغاز خواهم کرد،...

 

سبحا ن الله .

 

مرا با خود ببر،من نمی خواهم ساده بیایم،

مرا آرزویی بس عظیم است،

که از درگاه لطفت ، لحظه به لحظه خواهانم.

مرا به بندگی با کوله باری از گناهانم بپذیر.

شرمسارم، خجلم، ولی امیدوار، چون تویی دارم...

که رحمن و رحیم است .

مسیر را ادامه خواهم داد ، به اسم تو ، برای رسیدن به تو ،...

فریاد خواهم زد ، در تمامی شب های آفتابی :

 

بسم الله الرحمن الرحیم .

                                         

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط صدای باران |

ادامه مطلب ...

خجلم ،

چشمان بسته من مرا به گمراهی ظلمتی کشانده بود.

که به تمامی ،آلوده نا باوری ها گشته بودم،

 باوری بی انتها را ،در میان ناباوری ها،

با چشمانی بسته جستجو می کردم.

 هر چه بیشتر پیش می رفتم ،

عظمت بن بست های انتظار من،

 عمیق و عمیق تر می شد .

در میان من و تو فاصله نیست ؟!...

در میان من و تو فاصله یک نفس است ،

در میان من وتو فاصله آه من است.

 در میان من و تو چه صبورانه مرا به آلودگی پذیرفتی ،

و اکنون بغض چندین ساله ی خود را ،

در سکوت ممتد خویش ،

به سجده ای بر زمین سست ،

شروعی دوباره خواهم کرد .

در میان هر بن بست،

 سقوط سجده خویش را، بی انتها سر خواهم داد .

سر از سجده گاه بر داشتم ،...

پرتوی زیبا در غروبی آسمانی ،

مرا همرنگ خود کرده بود.!...

فریاد سکوت من در سجده گا ه ابدیت به تمامی ،

بن بست ها را به سقوط در آورده بود .

من از او خواستم که همواره سر از سجده گاهش تا جان در بدن دارم

برندارم.

در سکوت خود شنیدم ،

صدایی که به تمامی ، وجود مرا در بر گرفت،

که او بی نیاز است ،

 

او بی نیاز است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط صدای باران |

من سکوت را دوست دارم ، به خاطر  " ابهت بی پایانش..."

 

فریادرا میپرستم به خاطر " انتقام گمگشته در عصیانش..."

 

فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر " فلک کجمدار..."

 

پاییز را میپرستم ، به خاطر " عدم احتیاج " ، عدم اعتنایش به بهار ...

 

آفتاب را دوست دارم به خاطر " وسعت روحش" که شب ناپدید میشود ، تا

 

ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از  او نور میگیرد.

 

 

                                            

             

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط صدای باران |

تپیدن های  قلب خود را بیش از حد حس می کنم.

 

در این حس غریبانه آشنایانی را دریافتم ،

 

مسیر اصلی گم شده بود ،

 

و من در امتداد یک سرازیری می خواستم به بالا بر گردم ،

 

اما جهت حرکتم رو به پایین بود .

 

تپش قلبم را بیش از همیشه حس می کنم !...

 

شاید سرتا سر تپیدن یک قلب شده ام!...

 

مسیر زیبای حقیقت را به اشتباه  پیموده بودم ،

 

هیچ کس یا هیچ چیزبرای رسیدن نیاز نمی باشد .

 

من از این سرازیری رو به بالا سخت گریزان و هراسانم.

 

اشتباه اینجا بود!...

 

روح وسعت گسترده ای دارد و درتکاپوی رسیدن به وحدانگی میباشد،...

 

اما جسم سکون مانند سرازیریست که می خواهد رو به بالابرود.

 

آیا می توانم حضور خود را حس کنم!...

 

تپش قلب من از کج راهی ، راه من است.

 

پس دوباره آغاز خواهم کرد ،...

 

مسیر رفتن  در جهت آرامش روح برای رسیدن به وصال و پیمان ،

 

با معشوقه خویش.

 

 نمی دانم پس از این همه بر گشت ها لایق آمدن هستم یا نه !...

 

ولی در مسیر سرازیری جسم خود که بخاطر عشق های دنیایی که بوجود

 

 آمده بود، هراسان امید بزرگی مرا صدا کرد.

 

من دوباره باز خواهم گشت،

 

من به تمامی باز خواهم گشت ،

 

من برای رسیدن تمامی وجود خود را وقف خواهم کرد ،

 

حتی اگر هم لایق نباشم .

 

من با زیچه ی  دست زمانه ای شده بودم،

 

که برای رسیدن به او بر این باور بودم که میبایست جفت باشم ،

 

و اکنون یافته ام برای رسیدن من کافیست .

 

من اگر در این راه به تمامی هیچ شوم ، از پوچی حال خویش بهتر است .

 

تپیدن قلب خود را فهمیده ام،

 

هشداریست زیبا که میگوید روح خود را تسخیر مکن.

 

جسم خاکی خود را بر او نیفکن، بلکه خود را پس از تمامی پاک شدن ها،

 

برای دیدار زیبایی دامانش را ملتمسانه خواهم گرفت.

 

دیگر نه تپش است نه سرازیری، رو به بالا ،

 

فقط همه چیز اوست ، و اوست .

 

امیدوارم زشتی جسمم را به عظمت امتداد بی پایان روحم اجابت کند ،

 

مرا اجابت کن !...

 

من پس از رفتن ها ،  لبریز گوشه ای از نظر نگاهت می باشم !...

 

مرا اجابت کن!...

 

 

                      

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط صدای باران |

مقدمه ای برای نوشتن های خود تا به حال سراغ نداشتم.

 

آیا می توان این جملات در هم ریخته خویش را با گفتاری چنان بیان کنم که

 

خواننده بتواند، غلط های جملات مرا با خواندن خود، تصویر زیبایی بخشد!...

 

خجل از اینکه تحمل بر هم ریخته کلمات ناموزون مرا به اتصال دل های پاک

 

خود، به برداشتی بزرگ ،بی انتها ،مبدل می کند.

 

 آیا حقیر توان جبران را دارد!...

 

پس تلاش خواهم کردتاناموزون ترین جملات راکه الفبارا هم نیزبر هم ریخته ،

 

به پاس قدردانی از ابهت بیکران دل های شما عزیزان صفحه ای سفید را

 

چرک آلود کنم.

 

آری سخن از آلودگیست،...

 

سخن از آلودگی روح من است.

 

من پریشانم،...

 

به هر جا می روم کوچه را ابتدا بن بست می بینم.

 

احساس من این است بن بست هر چیز سرآغاز امتدادی طولانیست!...

 

من در این بن بست ها بدنبال مسیر حرکت های قدم خویش نمی باشم ،

 

بلکه به تمامی ،آلودگی را آرزو مندم ، که روزی شاید بتوان آنرا به لطف

 

عظمت خالقی پاک کنم.

 

بن بست های متوالی!...

 

در انتظار امتدادی اندوهگین در حرکت است ،

 

من پا پس نخواهم کشید ،

 

 چون تو را با تمامی خود خواهم خواست ،

 

پس درسکوتی کنار بن بست های خویش فریادی دگرگونه را سرخواهم داد.

 

من چشمان خود را بسته بودم .

 

من هرگز باور نداشتم که چشمانم را به اختیار بسته بودم !...

 

و اکنو ن خواهم دید چه زیباست،...!!!

 

توصیف ناپذیر است .

 

من دیدار او را پس از این خواهم نوشت ...

 

 

او بی نیاز است ...

 

 

                                                                               

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط صدای باران |

زمان صمیمانه ناراحت است.

 

ناراحت تر از زمان، زمین .

 

قرن ما،قرن حنجره هاست

 

حنجره توپ. حنجره خمپاره!...

 

حنجره قافیه از یاد رفته شعر های آواره...

 

قرن ما ،قرن پنجره هاست

 

پنجره های بسته

 

پنجره های حنجره شکسته

 

قرن ما ،قرن عصیان هدف بی جهت است

 

قرن ما، قرن جهت ناپذیر جنون است

 

اشک نیست قرن ما ،

 

خنده هم نیست !...

 

قرن ما ، خون زمین نیست

 

قرن ما، نه تابع زمین است نه آسمان

 

قرن ما، بازیچه مستی مصلحت آمیز زمان است

                                        

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط صدای باران |

مرا عظیم تر از این ارزویی نمانده است

 

که به جست و جوی فریاد گمشده ی خویش بر خیزم .

 

ای تمامی دروازه های جهان !

 

مرا به بازیافتن فریاد  گمشده خویش                                                                           

 

مددی کنید!

                                         

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط صدای باران |

 

لحظه ها رو می شماریم ، بی آنکه زمان را در یابیم

 

وزمان به ناچار ، عکس حرکت  بی جهت ما در حرکت است .

 

شمارش معکوس آغاز می شود ...

 

اما این بار از آغاز نیست ، بلکه از پایان ، شمارش معکوس آغاز خواهد شد .

 

پایانی را آغاز خواهیم کرد ، با شمارش معکوس

 

زمان محدود است ،

 

لحظه نگران ، و ما در عبور هر دو !...

 

اینک احساس خود را در شمارش معکوس، در زمانی نگران ،

 

در لحظه ی  تهی یا فتم !...

 

و خود را از پایان آغاز کردم ،...

 

اندیشه ی نگرانم  توانی را در من ، به انتظار نرسیدن ،

 

به انتهای شمارش معکوس، و هیجان یافتن خود به تشویش در آورد .

 

ای کاش میشد ،

 

با عظیم ترین قدرت ها  ، فقط اندکی لحظه ای را به عقب باز میگرداندم .

 

و من اکـنون یافتم که هیچ از آن من نبود ،

 

وخـود را یافتــم در حضــوری منجـــمد ، به سوی اشعه خورشید .

 

در شبی آفتابی ،

 

واکنون بافریادخود انجمادی را ذوب خواهم کرد ، و سرتا سرفریادخواهم شد .

 

تا بگویم ، اکنون من انجماد را در هم شکسته ام .

 

و در شبی آفتابی توانسته ام ،...

 

شمارش معکوس وزمان ولحظه را با اثبات حضورخویش، به بندگی آغاز کنم .

 

و من اکنون یافته ام که عبد تو هستم .عبد تویی هستم ،...

 

که آغاز مرا برای رسیدن به پایان خط خواهی زد .

 

دستهایم تمنای لمس توست ، ویک کلام را در یافته ام ...

 

 

 

                            "  به نام خدا  "

 

 

                             

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط صدای باران

زندگی راستین هنگامی جریان می یابد که دگرگونی های کوچک رخ می دهد

 

 

لحظه ی حال سرشار از شادی و نشاط است اگر دقت کنی آنرا در می یابی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط صدای باران |

نه در رفتن حرکت بود

 

نه در ماندن سکونی

 

 شاخه هارا از ریشه جدایی نبود

 

و باد سخن چین

                                                                                

با برگ ها رازی چنان نگفت

 

که بشایید.                                                        

 

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

 

و ستاره ی  پر شتاب

 

در گذر گاهی مایوس

 

بر مداری جاودانه می گردد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط صدای باران |

الاغ جون!...

 

 

من ـ بر خلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمی کنند ـ به تو ارادت دارم ... به تو ... به نبوغ تو ... بفهم

 همه جانبه تو ـ به درک اجتماعی تو ـ به جهان بینی تو   ...  باور کن، کلی ارادت دارم!... از طرف دیگر به

 زندگی مرفه تو ـ به آرامش خاطر تو ـ به خونسردی تو در مقابل حوادث ـ به مهارت تو در«خرکردن آدمها» ـ 

 به قدرت هنر پیشــگی تو در تجلی خریــت مصلحت آمیز . . .  به همه اینها تا ســر حد جنون حســـادت

  میورزم!..

 

                              

گوش کن ـ الاغ جون !...

 

عرض کنم به حضـور مبارکت که ... ما (بلانسبت شما) در این دنیا آدمیم ...نمی دانم چند ســــال ویا چند

 هزار سال پیش از این ، به عنوان «اشرف مخلوقات» ـ صدها خروار قانون وضع کرده ایـم ـو بعد برای اجرای

 این قوانین ، یکی از فرشتگان زیادی را بدون اجازه ی خدا ـ از آسمان به زمین کشانده ایم ... آنوقـــــت ...

 یک عدد ترازوی فکسنی به دست مبارک آن فرشته داده ایم و ... نام ان فرشته ی به علاوه ی آن ترازو را ـ

 روی هم رفته ـ گذاشته ایم «فرشته عدالت»...

منبع: کارو کتاب نامه های سر گردان

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط صدای باران |

طرحی بریز از کلیسا که یکی از فرزندان عیسی، یعنی یک مادر عیسوی ، گردنش را ، یعنی گردن کلیسا را بر چکش ناقوس به دار آویخته است   تا مگر سنگینی کلیسا باعث شود که دیگر ناقوس عزا به صدا در نیاید...

اگر در هر میدان تک افتاده ی هر جنک، همرا با درخت های سر نیزه، یک کلیسا می کاشتند و اگر برای هر قربانی جنگ تنها یک ناقوس به صدا در می آمد...

زبانم لال!...

حتما پروردگار کر شده بود!!!

منبع: کتاب نامه های سرگردان ، کارو

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط صدای باران |

اس ام اس ها اینجاست
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط صدای باران |

شعر ها اینجاست
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط صدای باران |