تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

من امروز در پهناوری ،

بس غم آلود ،جاری شدم.

گسترده زلال چشمانش را دیدم،

و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،

 مرا روانه مسیری کرد،.

اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،

دوردست ، را نمی توان دید ،

از خود غافلیم ....

از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،

که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،

بغض شکسته بزرگی را دیدم ،

که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،

من بغض خود را ، اندوه خود را ،

به آستانه چشمان زیبایش ،

فدایی خواهم کرد ،

و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...

 

زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .

                                 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

دستم ناتوان از نوشتن ،

لرزش عظیمی درانگشتان خویش حس می کنم.

گویی دگر نمی توان نوشت ،

اما حرفای بسیار مانده ،

چه باید کرد ؟

آری من اگر دستی برای نوشتن هم ،

نداشته باشم حرفهایم را می گویم ،

هوای انتظار ،

بس عاشقانه تر از وصال است ...

افسوس که هنگام وصال ،

غافل از گذشته خویشتنیم ،...

و در هنگام فراغ،

ملتمسانه به انتظار وصالیم .

آری تا بوده چنین بوده ،

آنچه را که داریم ،

بهایش را نمی دانیم ...

خداوندا ...

من می گویم ، اگر رسم بر این است ،

همان بهتر که تا جان در بدن دارم ،

به انتظار وصالت عاشقانه جان دهم .

می خواهمت ،

 تا زمانی که جسم را ،رها سازم ،

تا اسیر غفلت نفسانی جسم خویش نشوم ،

پروردگارا ،

وصالت را :

 

شکرانه وار ، دیوانه وار ، عاشقانه ،

چشم، به انتظار،  نشسته ام .

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

در آستانه ورود به دنیایی

نا شناخته قرار گرفته ام ،

دروازه شهر پیدا نیست !

سراسر جاده است ،

امتداد مسیر چشمهایم را خسته کرده،

روشنی راه ناپیداست ،

گویی هرگز نور به این جاده نیامده است ،

خودم این مسیر را انتخاب کرده ام .

راه رسیدن ، همیشه سخت است .

مهم این است که مقصد چه باشد .!!!

می دانم مسیری را آغاز خواهم کرد ،

که پایانش آغاز تمام هستی است .

من در این راه از چشمانم می ترسم ،

که سراب ، را دلخوش رسیدن خویش قرار دهد .

به تمامی می خواهم ،

لحظه رسیدن به حقیقت واقعی ،

سراسر نیاز باشم ...

و معبد اندوه خویش ،

تشنگی ، نا امیدی ، نرسیدن ، و ....

همه را بشکنم .

معبد امیال نفسانی خویش را نمی خواهم .

 

پرستشگاه ابدیت را خواهم یافت .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

درست می اندیشم !

احساس می کنم نا امیدی ،

 ترس و وحشت من ،از این است ،

که تو را از دست بدهم .

و بالاخره هرگز نتوانم

در این گور سرد و تیره و تاریک ،

رحمن و رحیم تو را لمس کنم ،

علت آن، سنگ دلی من است !...

که لایق این عشق بزرگ و مقدس نیستم .

ولی هزاران بار فریاد خواهم زد ،

من هرگز نا امید نخواهم شد ،

و می گویم این منم که باید تو را بپرستم ،

خداوندا ....

اشک من امشب اشک مرگ نام دارد ،

می خواهم آنقدر ببارم ،

تا بارشی بس عظیم ،

از دیدگان خون بار من جاری شود ،

من باید تو را بپرستم...

 

خدایا دیوانه بار می پرستمت.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

من از کجا می آیم ؟!

که این چنین ، به بوی شب آغشته ام .

من از جهان بی تفاوتی ،

حرف ها ، صداها ، فریادها ،

سکوت بی پایان ، در امتداد اندوه ، می آیم .

و این جهان ،  به لانه ماران ،  شبیه است ،

واین جهان ،

پر از صدای حرکت پاهای مردمیست،

 که همچنان ،

تورا می بوسند ودر ذهن خود،

 طناب دار تو را را می بافند .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 3:40 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

اگر در دفتر شعرم ، شعر جدیدی نمی خوانی ،

دگر در آلبوم عکسم ، عکس جدیدی نمی بینی،

دگر هر نیمه شب ، در را به رویم باز نخواهی کرد ،

نمی پرسی کجا بودی ، چه می کردی در این ظلمت؟،

اگر روزی ، رفیق مهربانم آمد ،

به سراغم و گفت ، فلانی کو ؟

بگو در حسرت ناکامی معشوقه ی خویش ،

جان دادو ،تا آخرین لحظه چنین گفت:

مرا دیگر صبری باقی نمانده ،

که میبایست ،به وصال معشوقه ی خویش میرسیدم.

خدا حافظ ای عزیزانم.

پروردگارامن ازکودکی،عاشقت بودم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

...و نمی دانم از کدامین افق بر من تابیدی !

من که سراسر تاریکی بودم ،

و تو سراسر نور ،

پس چگونه مرا یافتی ! ؟

و چه زیبا بر من تابیدی ،

تا بتوانم دوباره ،

به سوی افقت بنگرم .

در خود ندایی یافتم که بارها مرا ،

به دعوتی دوباره فرا می خواند ،

من دگر بار نمی خواهم به سمت ظلمت برگردم ،

 

دستهایت راهرگز رها نخواهم کرد .

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

به کدامین جهت،

 نام خود را انسان نهادیم،!!!

کدامین روز ،بندگی را بجا آورده ایم ،!

چگونه خود را نشناخته ایم ،

می توانیم خالق خود را بشناسیم .

تا به کی می خواهیم ،

همچنان ، عدم باقی بمانیم ، !

اگر ذره ای از مسیر بندگی خارج شویم ،

اشرف مخلوقات را زیر سوال برده ایم .

این همه منیت برای چه ؟! ...

چرا من ،و من ، ومن ،؟!

من نیستم ، من نبودم ، و نخواهم بود ،

تا زمانی که معنای خود را دریابم .

این تویی، که هستی ،

و به وجود بی ارزش این جسم ،

جان می بخشی ، به عنوان اشرف مخلوقات !!!

زندگی به شرط چه ؟

پیکر خسته ام ،

دگر تحمل این جسم  معصیت بار را ، ندارد .

میخواهم رها شوم  ،

من فریادی می خواهم ،

که در عمق سکوتش حتی گوشهایم را نیز کر کند .

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط صدای باران |

 

من میخواهم بنویسم ،

من پر از فریاد می نویسم ،

من پر از پرواز می نویسم،

من پر از سکوت می نویسم،

من بی صدا ترین جملات را با فریاد می نویسم.

کاغذ من ، خسته است .

 من از افکار خود نمی نویسم.

سخن از جوهره ی نوشتنهاست.

راستی به یاد سپیدی کاغذ بی خط خویش ،

و اندکی جوهر که در قلمم باقی مانده ،

نگاه میکنم،توازن این دو مرا ،

اندیشه کنان در فکر خویش فرو میبرد ،

من کدام را بیشتر دوست دارم !!!

حرفهایم را ، انتهای کاغذ را ، جوهر قلمم را؟!...

 

من دست نوشتنی را که برایم  مینویسد ،

شکر خواهم گفت ،

 

من خاک خالق این دست را بوسه خواهم زد.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط صدای باران |