من امروز در پهناوری ،
بس غم آلود ،جاری شدم.
گسترده زلال چشمانش را دیدم،
و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،
مرا روانه مسیری کرد،.
اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،
دوردست ، را نمی توان دید ،
از خود غافلیم ....
از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،
که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،
بغض شکسته بزرگی را دیدم ،
که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،
من بغض خود را ، اندوه خود را ،
به آستانه چشمان زیبایش ،
فدایی خواهم کرد ،
و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...
زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .

دستم ناتوان از نوشتن ،
لرزش عظیمی درانگشتان خویش حس می کنم.
گویی دگر نمی توان نوشت ،
اما حرفای بسیار مانده ،
چه باید کرد ؟
آری من اگر دستی برای نوشتن هم ،
نداشته باشم حرفهایم را می گویم ،
هوای انتظار ،
بس عاشقانه تر از وصال است ...
افسوس که هنگام وصال ،
غافل از گذشته خویشتنیم ،...
و در هنگام فراغ،
ملتمسانه به انتظار وصالیم .
آری تا بوده چنین بوده ،
آنچه را که داریم ،
بهایش را نمی دانیم ...
خداوندا ...
من می گویم ، اگر رسم بر این است ،
همان بهتر که تا جان در بدن دارم ،
به انتظار وصالت عاشقانه جان دهم .
می خواهمت ،
تا زمانی که جسم را ،رها سازم ،
تا اسیر غفلت نفسانی جسم خویش نشوم ،
پروردگارا ،
وصالت را :
شکرانه وار ، دیوانه وار ، عاشقانه ،
چشم، به انتظار، نشسته ام .

در آستانه ورود به دنیایی
نا شناخته قرار گرفته ام ،
دروازه شهر پیدا نیست !
سراسر جاده است ،
امتداد مسیر چشمهایم را خسته کرده،
روشنی راه ناپیداست ،
گویی هرگز نور به این جاده نیامده است ،
خودم این مسیر را انتخاب کرده ام .
راه رسیدن ، همیشه سخت است .
مهم این است که مقصد چه باشد .!!!
می دانم مسیری را آغاز خواهم کرد ،
که پایانش آغاز تمام هستی است .
من در این راه از چشمانم می ترسم ،
که سراب ، را دلخوش رسیدن خویش قرار دهد .
به تمامی می خواهم ،
لحظه رسیدن به حقیقت واقعی ،
سراسر نیاز باشم ...
و معبد اندوه خویش ،
تشنگی ، نا امیدی ، نرسیدن ، و ....
همه را بشکنم .
معبد امیال نفسانی خویش را نمی خواهم .
پرستشگاه ابدیت را خواهم یافت .

درست می اندیشم !
احساس می کنم نا امیدی ،
ترس و وحشت من ،از این است ،
که تو را از دست بدهم .
و بالاخره هرگز نتوانم
در این گور سرد و تیره و تاریک ،
رحمن و رحیم تو را لمس کنم ،
علت آن، سنگ دلی من است !...
که لایق این عشق بزرگ و مقدس نیستم .
ولی هزاران بار فریاد خواهم زد ،
من هرگز نا امید نخواهم شد ،
و می گویم این منم که باید تو را بپرستم ،
خداوندا ....
اشک من امشب اشک مرگ نام دارد ،
می خواهم آنقدر ببارم ،
تا بارشی بس عظیم ،
از دیدگان خون بار من جاری شود ،
من باید تو را بپرستم...
خدایا دیوانه بار می پرستمت.

من از کجا می آیم ؟!
که این چنین ، به بوی شب آغشته ام .
من از جهان بی تفاوتی ،
حرف ها ، صداها ، فریادها ،
سکوت بی پایان ، در امتداد اندوه ، می آیم .
و این جهان ، به لانه ماران ، شبیه است ،
واین جهان ،
پر از صدای حرکت پاهای مردمیست،
که همچنان ،
تورا می بوسند ودر ذهن خود،
طناب دار تو را را می بافند .

اگر در دفتر شعرم ، شعر جدیدی نمی خوانی ،
دگر در آلبوم عکسم ، عکس جدیدی نمی بینی،
دگر هر نیمه شب ، در را به رویم باز نخواهی کرد ،
نمی پرسی کجا بودی ، چه می کردی در این ظلمت؟،
اگر روزی ، رفیق مهربانم آمد ،
به سراغم و گفت ، فلانی کو ؟
بگو در حسرت ناکامی معشوقه ی خویش ،
جان دادو ،تا آخرین لحظه چنین گفت
:مرا دیگر صبری باقی نمانده ،
که میبایست ،به وصال معشوقه ی خویش میرسیدم
.خدا حافظ ای عزیزانم
. پروردگارامن ازکودکی،عاشقت بودم.
...و نمی دانم از کدامین افق بر من تابیدی !
من که سراسر تاریکی بودم ،
و تو سراسر نور ،
پس چگونه مرا یافتی ! ؟
و چه زیبا بر من تابیدی ،
تا بتوانم دوباره ،
به سوی افقت بنگرم .
در خود ندایی یافتم که بارها مرا ،
به دعوتی دوباره فرا می خواند ،
من دگر بار نمی خواهم به سمت ظلمت برگردم ،
دستهایت راهرگز رها نخواهم کرد .

به کدامین جهت،
نام خود را انسان نهادیم،!!!
کدامین روز ،بندگی را بجا آورده ایم ،!
چگونه خود را نشناخته ایم ،
می توانیم خالق خود را بشناسیم .
تا به کی می خواهیم ،
همچنان ، عدم باقی بمانیم ، !
اگر ذره ای از مسیر بندگی خارج شویم ،
اشرف مخلوقات را زیر سوال برده ایم .
این همه منیت برای چه ؟! ...
چرا من ،و من ، ومن ،؟!
من نیستم ، من نبودم ، و نخواهم بود ،
تا زمانی که معنای خود را دریابم .
این تویی، که هستی ،
و به وجود بی ارزش این جسم ،
جان می بخشی ، به عنوان اشرف مخلوقات !!!
زندگی به شرط چه ؟
پیکر خسته ام ،
دگر تحمل این جسم معصیت بار را ، ندارد .
میخواهم رها شوم ،
من فریادی می خواهم ،
که در عمق سکوتش حتی گوشهایم را نیز کر کند .

من میخواهم بنویسم ،
من پر از فریاد می نویسم ،
من پر از پرواز می نویسم،
من پر از سکوت می نویسم،
من بی صدا ترین جملات را با فریاد می نویسم.
کاغذ من ، خسته است .
من از افکار خود نمی نویسم.
سخن از جوهره ی نوشتنهاست.
راستی به یاد سپیدی کاغذ بی خط خویش ،
و اندکی جوهر که در قلمم باقی مانده ،
نگاه میکنم،توازن این دو مرا ،
اندیشه کنان در فکر خویش فرو میبرد ،
من کدام را بیشتر دوست دارم !!!
حرفهایم را ، انتهای کاغذ را ، جوهر قلمم را؟!...
من دست نوشتنی را که برایم مینویسد ،
شکر خواهم گفت ،
من خاک خالق این دست را بوسه خواهم زد.
