زمان را به انتظار نشسته ایم ،
به پا خیز
مایوس مشو
لحظه ها می گذرد ،
و خاطرات را بر جا می گذارد
و تکرار این لحظات است که مارا ،
به انتظاری دوباره دعوت می کند .
یک لحظه را هم نمی توان نگاه داشت ،...
پس قدر ثانیه ها را بدانیم ،
که همین لحظه دیر است ،
شبانه در بن بست انتظار به راه می افتم،
شاید در سکوت خویش ،
زمان گم شده خود را در یابم ،
تا بتوانم قفل زمان را بشکنم .

عمق حرکت ، سکون است
عمق فریاد ، سکوت است
عمق صدا ، صامت است
و عمق زندگی ، مرگ است
مرگ را زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم
و مرگ را می میریم .
زندگی را به پایان می بریم،
احساس می کنیم مرده ایم ...
کدامین سرانجام است و کدامین آغاز ؟!...
کی به پایان می رسد؟
آنچه را که آغازش را همچنان نمی دانیم .
تامل ، در این است :
در میان دروازه های
سکون و سکوت ، صامت ،
مرگ را زندگی می کنیم
به خیال آنکه آغازش تولدیست ؟!...
آری ، زندگی واقعی ،پس از این مرگ است
.

آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم
که تمامی دربهای باز،
بر روی پاشنه انتظار پوسیدند.

می گویند چرا غمگین می نویسی ؟!.
چرا گفته هایت اندوهبار است !
صحبت از پژمردن یک گل نیست ،
صحبت از مرگ قناریست ،
صحبت از مرگ انسانیت است ،... فریدون مشیری
که چه آسان، از آن می گذریم...
بار خدایا من در راه رسیدن به تو
بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم
من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،
تو چه آسان مرا می خوانی
وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی
و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد
خداوندا از نفس خویش خسته ام ،
مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند
یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،
نمی دانستم به کدامین راه بروم !
لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،
و من خجل از کرده خویشم ...
لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،
سر از سجده گاهت بر ندارم .

حرفهای زیادی بر دل مانده ،
که می خواهم بگویم .
ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،
که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...
چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،
غوغایی را بر پا کرده است .
تشویش دل خویش را حس می کنم .
خداوندا ، نکند غوغای دل ،
از دوری من به توست.
خداوندا ،درد و دل خود را ،
به هیچ کس و هیچ جا نگویم .
خداوندا ، چه کسی تا به حال ،
غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...
حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .
تو طبیب دل دیوانه من هستی .
نوبهار است ،
بر آن کوش که خوش دل باشی...
