تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

زمان را به انتظار نشسته ایم ،

به پا خیز

مایوس مشو

لحظه ها می گذرد ،

 و خاطرات را بر جا می گذارد

و تکرار این لحظات است که مارا ،

به انتظاری دوباره دعوت می کند .

یک لحظه را هم نمی توان نگاه داشت ،...

پس قدر ثانیه ها را بدانیم ،

که همین لحظه دیر است ،

شبانه در بن بست انتظار به راه می افتم،

 شاید در سکوت خویش ،

زمان گم شده خود را در یابم ،

تا بتوانم قفل زمان را بشکنم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

عمق حرکت ، سکون است

عمق فریاد ، سکوت است

عمق صدا ، صامت است

و عمق زندگی ، مرگ است

مرگ را زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم

و مرگ را می میریم .

زندگی را به پایان می بریم،

احساس می کنیم مرده ایم ...

کدامین سرانجام است و کدامین آغاز ؟!...

کی به پایان می رسد؟

آنچه را که آغازش را همچنان نمی دانیم .

تامل ، در این است :

در میان دروازه های

سکون و سکوت ، صامت ،

مرگ را زندگی می کنیم

به خیال آنکه آغازش تولدیست ؟!...

 

آری ، زندگی واقعی ،پس از این مرگ است .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم

که تمامی دربهای باز،

 

 بر روی پاشنه انتظار پوسیدند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

می گویند چرا غمگین می نویسی ؟!.

چرا گفته هایت اندوهبار است !

صحبت از پژمردن یک گل نیست ،

صحبت از مرگ قناریست ،

صحبت از مرگ انسانیت است ،...   فریدون مشیری

که چه آسان، از آن می گذریم...

بار خدایا من در راه رسیدن به تو

بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم

من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،

تو چه آسان مرا می خوانی

وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی

و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد

خداوندا از نفس خویش خسته ام ،

مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند

یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،

نمی دانستم به کدامین راه بروم !

لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،

و من خجل از کرده خویشم ...

لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،

 سر از سجده گاهت بر ندارم .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

حرفهای زیادی بر دل مانده ،

که می خواهم بگویم .

ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،

که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...

چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،

غوغایی را بر پا کرده است .

تشویش دل خویش را حس می کنم .

خداوندا ، نکند غوغای دل ،

از دوری من به توست.

خداوندا ،درد و دل خود را ،

به هیچ کس و هیچ جا نگویم .

خداوندا ، چه کسی تا به حال ،

غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...

حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .

تو طبیب دل دیوانه من هستی .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط صدای باران

 

نوبهار است ،

 

بر آن کوش که خوش دل باشی...

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط صدای باران