خدایا تو را می خواهم وبس
زمین و زمانت بی رحمانه از من عبور کردند
از عظمت خلقت عبور کردند...
غفلتانه تماشاگر این راز نشسته ایم
سخن با ما حجت شده
تلاش را برای دنیا خسته مکن
خویش را آواره زمین سرد مکن
بی وفایی ، رسم وفای این زمین است
زمین را آسمان هم نتوانست با بارشش ،
محبت بیاموزد.
زمین این دنیا باران را هم بخار میکند.

به انتظار چه نشسته ای خموش؟!
فریاد کن دل خویش را ...
آسمان را برهم ریز
ابرها را در هم کوب
شب را از عظمت سپیدی
رعد نا به هنگام بشارت ده.
این گونه منشین...
صدارا فریاد کن
شکاف زمان را دریاب
غرشی در میان آن جاری ساز
تا دگر بار شکافی نباشد.
جدایی را سرکوب کن
از آستان وصال شاخه گلی بیاور.
مگذار زمین و زمان شکاف را ببینند.
بذر محبت را به یک باره بپاش...
زمین نیازمند محبت است ،نه خشونت...

من در اندوه چشمان خویش نشسته ام
فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم
چقدر است؟
من هوایی راگم کرده ام
که بویش مشامم را پر کرده...
من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.
قلب من به انتظار نشسته.
افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!
می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،
و او را خواهم برد،!...
به ماهیت وجودی ضربان هستی
که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،
خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد
تا نایستد...
تا بماند...
تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.
