تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

می گن آخر خنده گریه است . . .

چرا؟...

حتمن ، ما به گریمون می خندیم!!!!!!!!!!

آخر دنیا کجاست؟

می خواهم از این قفس آزاد  شوم

اما تلاش بیهوده است.

به اجبار  به این قفس کوچک، " دنیا "

به جرم تولد ،محکوم به زندگی پا نهاده ایم...

به امید رهایی، در این بندیم

فریاد کنان آزادی قلب خویش را از حصار تن میخواهم

افسوس...

که هنوز قافیه هم برای جملات، ندارم

در این چند کلام سرگردان ،نیز غریبم.

وباز هم افسوس که غزلی با معنا

پر از حادثه تکرار وصال، نیز ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط صدای باران

 

در خود ، در ماورای خود فرو رفته ام

کسی را نمی بینم...

حضور، سرگردان است

تا صداقت در خود نباشد ، حقیقت بی معنا میشود

با خود یکی شو ...

تا بندگی را بجای نیاوریم ، حضور بی معناست.

پروردگارا:

من این بار سکوتی را میخواهم ...

که در عمق فریادش حضور خویش را

به ریاضت بنشینم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط صدای باران