تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 
امشب از ابدیتی بی پایان از سکوتی بی انتها
 
می آیم  . . .  
 
تا دگر بار و دگر بار خود را دریابم...
 
من فریاد خویش را به جرم تنهایی حبس کردم
 
شاید خدا صدایم را بشنود...
 
خداوندا مرا با خود ببر ...
 
مرا به گونه ای که میخواهی ببر
 
از زمین و زمانت خسته شدم.
 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط صدای باران