تبليغاتX
شب آفتابی

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 
امشب میخواهم پرواز کنم به سوی ابدیتی بی پایان
 
نمیخواهم در زمین و زمانت باشم ، خدایا
 
باید بروم
 
هوای رفتن در مشامم پیچیده گویا او را میشناسم
 
آری رفتن خود یک آمدن است...
 
گاهی وقتها در حرکت زندگی باید در ایستگاهی
توقف کرد و به مسیری که طی شده نگاه کرد و این
توقف خود یک حرکت است ...
 
من دگر گونه به آن گونه که خدا میخواهد خواهم رفت.
 
 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط صدای باران

 
خداوندا من در این بند اسیرم
 
من نمیخواهم مصرع یک شعر باشم
 
من نمیخواهم بارها مرا بخوانند...
 
من از این شعر خسته ام، من قافیه نمیخواهم
 
من شعر نو هم نمیخواهم
 
من صدایی ، آهنگی ، هوایی ،...
 
 که در هر لحظه تو را بخواند میخواهم
 
 
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط صدای باران