تبليغاتX
شب آفتابی - اشک بی صدا

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

من امروز در پهناوری ،

بس غم آلود ،جاری شدم.

گسترده زلال چشمانش را دیدم،

و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،

 مرا روانه مسیری کرد،.

اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،

دوردست ، را نمی توان دید ،

از خود غافلیم ....

از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،

که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،

بغض شکسته بزرگی را دیدم ،

که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،

من بغض خود را ، اندوه خود را ،

به آستانه چشمان زیبایش ،

فدایی خواهم کرد ،

و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...

 

زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .

                                 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط صدای باران