من امروز در پهناوری ،
بس غم آلود ،جاری شدم.
گسترده زلال چشمانش را دیدم،
و نفسهایی که شمارش ناموزون آن ،
مرا روانه مسیری کرد،.
اوج عمق واژه غم، را نمی توان دید ،
دوردست ، را نمی توان دید ،
از خود غافلیم ....
از کرده خود بی اعتنا می گذریم ،
که روزی باید به ناگاه خداحافظ بگوییم ،
بغض شکسته بزرگی را دیدم ،
که از اندوهش گلویم به تنگ آمده بود ،
من بغض خود را ، اندوه خود را ،
به آستانه چشمان زیبایش ،
فدایی خواهم کرد ،
و پر از سقوط سکوت، فریاد خواهم زد ،...
زمانی به ناگاه باید خداحافظ بگوییم .
