تبليغاتX
شب آفتابی - خدای حکیم

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

حرفهای زیادی بر دل مانده ،

که می خواهم بگویم .

ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،

که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...

چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،

غوغایی را بر پا کرده است .

تشویش دل خویش را حس می کنم .

خداوندا ، نکند غوغای دل ،

از دوری من به توست.

خداوندا ،درد و دل خود را ،

به هیچ کس و هیچ جا نگویم .

خداوندا ، چه کسی تا به حال ،

غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...

حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .

تو طبیب دل دیوانه من هستی .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط صدای باران