تبليغاتX
شب آفتابی - ضربان هستی...

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

 

من در اندوه چشمان خویش نشسته ام

فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم

چقدر است؟

من هوایی راگم کرده ام

که بویش مشامم را پر کرده...

من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.

قلب من به انتظار نشسته.

افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!

می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،

و او را خواهم برد،!...

به ماهیت وجودی ضربان هستی

که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،

خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد

تا نایستد...

تا بماند...

تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط صدای باران