به انتظار چه نشسته ای خموش؟!
فریاد کن دل خویش را ...
آسمان را برهم ریز
ابرها را در هم کوب
شب را از عظمت سپیدی
رعد نا به هنگام بشارت ده.
این گونه منشین...
صدارا فریاد کن
شکاف زمان را دریاب
غرشی در میان آن جاری ساز
تا دگر بار شکافی نباشد.
جدایی را سرکوب کن
از آستان وصال شاخه گلی بیاور.
مگذار زمین و زمان شکاف را ببینند.
بذر محبت را به یک باره بپاش...
زمین نیازمند محبت است ،نه خشونت...
