تبليغاتX
شب آفتابی - ...

شب آفتابی

آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است

میخوام حالمو یه جور بگم ولی نمیدونم چه جوری باید همه چیزو بریزم بیرون زندگی مثل یه خم یازه ی بزرگ میمونه که هیچ جوری نمیشه جولوشو گرفت بالاخره از یه جاخودشو میکشه خم یازه میکشه من میکشم تو میکشی وای وای که همه چیزو دارم با فشار دادن دندونام رو هم حل میکنم مگه میشه؟؟؟ فکم درد گرفت از دست دندونام خسته شدم از زمونه ی بی وفا ادماش پس کجا رفتن تا کی باید بگردم دنبال وفا خسته شدم از ریا ....................سرم درد میکنه از بس فکر کردم ............بازم این فکم خسته نشده انگار از رو نمیره رنگ کیبوردم داره رنگش میره بزار این یه رنگ بشه لااقل دنیاش که................... دستمو میکشم هی تو صورتم .....همیشه از رسم بی وفاییه این دنیا له میشم ... میمیرمو زنده میشم نفسم سخت میاد بالا ... مردم کور مردم بیمعرفت بامزه.................
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط صدای باران |